تبليغاتX
سمن بویان
سمن بویان غبار غم چو بنشیند بنشانند،،،پری رویان قرار از دل چو بستیزند بستانند

دیشب در آیینه خواب دیدم که روحم به پرواز درآمد ه

آرام و سبک به هر جایی که دوست داشتم پرواز میکردم

وقتی بر گشتم دیدم جسم بی جانم

را در گوری سرد مدفون کردن

خوشحال بودم و می خندیدم

زیرا که دیگه تمام اون دردها به پایان رسیده بود

خوشحال بودم که دیگه توی اون دنیای پر از غم و درد نیستم

ولی افسوس که او فقط یک رویا بود.

افسوس...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت 12:2  توسط تارا شمیم | 

میخوام بنویسم ولی نمیدونم چی خیلی فکر کردم ولی هیچی به ذهنم نمیاد

ذهنم پر از هر چه هست ولی بازم هیچی به ذهنم نمیرسه واسه نوشتن

عاشقم ولی شوقی برای زیستن ندارم

خسته ام خسته

و اجبار به زیستن

و ای کاش زود به سر آید این

اجبار

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت 16:49  توسط تارا شمیم | 

در میان آسمان و زمین در خلعی از هیچ بودن بسر میبرم شبها در انتظار صبحی که غصه هایش به پایان آمده باشد و روزها را در انتظار شبی که

با ریختن اشک از غصه ها رهایی یابم ولی...

روزگاریست که در خود شکستم و صدای شکستنم گوشم را کر کرد از درون خالی شدم از هر چه هست نیستم و هستم. من چه هستم؟ چه بودم و چه شدم و سرانجامم چه خواهد شد.

وااااای خدای من سرم پر شده از چراها...

خود را برای مبارزه ای سخت و سنگین آماده کرده ام و خوب میدانم که بازنده منم زیرا که میدانم بازنده منم زیرا که میدانم تقدیرم جز این است و بی خود به این مبارزه تن در میدهم. جای من گور سردیست که خوب میدانم به زودی روانه آن خواهم شد و هر چه دارم را میدانم که در این قمار خواهم باخت و جز کفن و قلبی عاشق چیزی نخاهم داشت.

آری من آن روز شکستم و تمام قوایم را جمع کردم که تیکه هاسم را دوباره بهم بچسبانم ولی باز میدانم که بی فایده است زیرا که خوب میدانم این منی که وصله پینه شدهدیگر آن من نخواهد شد . و ای کاش هرگز آن اتفاق نمی افتاد... تقدیر با من که چه ها نکردو با این قلب دردمندم چه بازی ها که نکرد سرنوشت نیز مرا از قله رفیع تا پست ترین دامنه آن فرود آورد....

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت 0:12  توسط تارا شمیم | 

درو گران پگاه

پنجره را به پهنای جهان میگشایم

جاده تهی است. درخت گرانبار شب است.

ساقه نمی لرزد.آب از رفتن خسته است تو نیستی نوسان نیست.

تو نیستی وتپیدن گردابی است.

تو نیستی و غریو رودها گویا نیست و دره ها ناخواناست.

میآیی شب از چهره ها بر می خیزد راز هستی می پرد

میروی چمن تاریک میشود جوشش چشمه می شکند

چشمانت را میبندی ابهام به علف می پیچد.

سیمای تو می ورزد وآب بیدار میشود

می گذری و آیینه نفس میکشد.

جاده تهی است. تو باز نخواهی گشت و چشمم به راه تو نیست.

پگاه دروگران از جاده روبرو سر می رسند رسیدگی خوشه هایم را به رویا دیده اند

ومن

چه بیهوده به انتظار نشسته ام

و این تقدیر من است

روزگاری که

جز نیرنگ

چیزی

نداشت

.

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آذر 1387ساعت 17:39  توسط تارا شمیم | 

چقدر سخته که کسی رو دوست داشته باشی ولی نتونی ابراز کنی

چقدر سخته که به خاطر همون کس عشقتو مخفی کنی

چقدر سخته که به کسی بگی دوستش داری و اون تو جوابت فقط اشک بریز

چقدر سخته که....

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 13:47  توسط تارا شمیم | 

سلام ای دوست

دل سوخته تر از همه سوختگانم

از جمع پراکنده رندان جهانم

در صحنه بازیگری کهنه دنیا

عشق است قمار منو بازیگر انم

با آن که همه باخته در بازی عشقم

بازنده ترین هست در این جمع نشانم

ای عشق از تو زهر است به کامم

دل سوخت از او ماندم بر آن من

ای دوست مزن زخم زبان جای نصیحت

بگذار ببارد به سرم سنگ مصیبت

من زنده از این جرممو حاضر به مجازات

مرگ است مرا گر بزند حرف ندامت

باید که ببازم با درد بسازم

در مذهب رندان این است نمازم

عمری است که میبازمو

یک بار ننالم

اما چه کنم عاشق این کهنه قمارم

من درد به در عشقمو رسوای جهانم

چون سایه به دنبال سر عشق روانم

او کهنه حریف من ومن کهنه حریفش

سرگرم قماریم منو اون سر جانش

باید که ببازد با درد بسازد

در مذهب رندان این است نمازم

 

بدرود تا مدتی

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387ساعت 0:3  توسط تارا شمیم | 

نقطه سر خط.

تیک تیک ساعت داره یک چیزی رو یاد آورم میکنه

تیک تاک تیک تاک...

میگه که تارا داره میرسه اون زمانی که باید برسه

....

به دل طوفانی من خدا نگاهی نداره این کشتی بی ناخداراهی به جایی نداره

تو آسمون شهر من فقط دل ابرا پر هیچ ابری بارون نمیشه غصه من رو میخوره

عاشق بادم نمیشم آخه اونم رفتنی یاد نوازشاش فقط رو صورتم موندنی

با هر کی هم قدم میشم آخر راش جدایی به هر کی دل بسته میشم عاقبتم تنهایی

عشق پرنده هم دیگه تو قلبم من جا نداره خودش میرهپروازش و برای من جا میزاره

اگر به جای چلچله هوای کوچ و میدیم رفتنتو میفهمیدم کاش حرفاتو میخریدم

پاکی چشم سار و آب هنوز تو خونم جاری خودش دیگه دریا شده اما زلا لش باقی

اگر به جای رودخونه سافی آب و میدیم رفتنتو میفهمیدم کاش حرفاتو میخریدم

عاشق شب بودم ولی حالا برام تاریکی گفتن دردای دلم حکایت از غریبی

کاشکی به جای گفتنا سکوتشو میفهمیدم صدای عاشقاشو من تو دل شب نمیشنیدم

خیال میکردم تو چشات صحبت سر عشق من غافل از اون چشا آیینه چشم من

کاشکی به جای اون نگاه عکس چشای اون بودم آخه دلت جای دیگس کاشکی به جای اون بودم

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مهر 1387ساعت 0:22  توسط تارا شمیم | 

دم دمای غروب بود

دل من باز به دنبال بهانه بود

براش شعر خوندم قصه گفتم لالایی خوندم

باز هم آرو نشد.

دل من عمرشو میخواست

چشمامو بستم تو خیالم تو رو کنارم خواستم

اومدی کنار من

مثل همیشه

منو با خودت بردی به شهر آرزوها

قدم زنان رفتیم کنار ساحل

دریا آروم بو مثل من مثل تو

اینگار اونم کنار عشقش بود

آسمون هم آروم بود

آخه خورشید و ماه هم

به دیدار هم اومده بودند

همه چیزو همه کس عاشقانه و عرفانه بود

حرفای تو نوید بخش روز های خوب زندگی بود

مثل همیشه

.....

..

.

+ نوشته شده در  جمعه یکم شهریور 1387ساعت 17:20  توسط تارا شمیم | 

دل من امشب ناگفته ها دارد با دل خویش

و کجاست دستانی که به هنگام باران قطرات اشک را از چشمانم میزدود

و کجاست آن یار سفر کرده

که تا وقتی که هست و مرا با خود به کجاها که نمی برد

چشمهایم را میبندم تا شاید در رویا به کنارم آید

وای خدای من این وقت شب کیست که بر کوبه در میکوبد

با ترس و دلهره به پشت در میروم

وای خدای من خود اوست.

....

در کنارش نشسته ام و با هم به آسمان سیاه شب نگاه میکنیم

به او میگویم که وقتی تو نیستی راز های دلم را غم و اندوهم را با این ستاره باز گو میکنم

او رازدار من است

و او دستانم را در دست میگیرد و لبخندی به عظمت و شکوه عشق بر لبانش نقش میبندد و به من می گوید:

دلبر زیبای من صبر باید کرد...

و من به خود گویم که این صبر تا جهانی دیگر نیز ادامه خواهد داشت...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت 1:22  توسط تارا شمیم | 

روزی رو که با تو آشنا شدم رو خوب یادم. اونروز اصلا تصور نمیکردم که اینطور به من نزدیک بشی طوری که احساس کنم خود منی

 

ازوقتی که رفتی دلم آشوب دلم میخواد فقط گریه کنم یاد هر کلامت یاد هر نگاهت یاد تو یاد خودم دیوونم میکنه

اسمتو ببخش به لبهام بی تو خالیه نفسهام خط بکش رو باور من زیر سایه بون دستام ...

دوست دارم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت 19:53  توسط تارا شمیم | 
 

صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
سلام..
تارا هستم تارا شمیم.
از این که به بنده افتخار دادین و به وبلاگ من سر زدین
کمال تشکر را دارم
مرسی..

نوشته های پیشین
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
خرداد 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
تیر 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آن چه که گذشت
دردل
بازهم سلام
گل ایینه
شب های تنهایی دل تارا
غصه شبانه
مرغ افسانه
شب سرد زمستون
وشکستم ،و دوبدم ،وفتادم
روز نو شبی نو
حسین که بود
همزبانان
محمد
سمن بویان(بهونه)
این بهترین کادویی که از دوستم نونا گرفتم
Armageddon
نونا جون
شقایق عزیز
نانا جان عزیز
دنیای بارونی من

JavaScript Codes JavaScript Codesan>