![]() |
![]() |
|
| سمن بویان غبار غم چو بنشیند بنشانند،،،پری رویان قرار از دل چو بستیزند بستانند |
سلام،سلامی که درونش جز صفا وصمیمیت نیست. میدونی سمن عزیز میدونی چی میخوام بگم . ادم ها گاهی مجبورن که به خاطر دل دیگرون بخندن. شاید اون خنده ،خنده باشه ولي براي صاحب اون خنده جز گريه چيز ديگه اي نيست.
تو براي هركدومشون يه غصه اي گذاشتي. ميدونم كه ميخواهي بندتو امتحان كني . ولي يه چيزي ازت ميخوام. براي هيچ پدر ومادري اين راحت نيست كه ببينند فرزند عزيزشون داره روزهاي اخرو ميگذرونه. ادم فقير باشه ولي مرگ عزيزشو جلوي چشماش نبينه.
عالم بچگي روزگاريه كه دلم تنگ شده گلهاي باغچم يكي يكي پر پر شده روزها مثل شبه شبهام همه دل سنگ شده كجاس اون بچگي؟ كجاس اون شيطونيا؟ كجاس اون قهقه خنديدنا؟ كجاس اون بچگي كه هميشه تو خواب منه بازيهاي كودكي چه قشنگ بود اون عروسكها توپ بازي توي كوچه ها خاله بازي با نسترن جيغ كشيدن زار زدن همشون شيرين بودن همشون شيرين بودن سمن جون ديگه سرتو درد نمیارم. گاهي فكر ميكنم نكنه از دستم خسته بشي. با من قهر كني. ولي ميدونم تو اينقدر مهربوني كه من هرچي هم برات بگم از دستم خسته نميشي.
تا بعد
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هفتم آذر 1384ساعت 1:22 توسط تارا شمیم |
|
![]() همیشه عاشق این بودم که بر روی بام تهران بایستم واز آنجا تهران رو تماشا کنم . هر وقت تهران رو اینطوری نگاه میکردم غم دنیا بر دلم مینشست. اسمان زیبای شب به ادم این امکان رو میده که بیشتر فکر کنی . بیشتر بیاندیشیم که اصلا برای چی بدنیا اومدیم . ای خدا زندگی بدون هدف ....................... ادمی وقتی شاد که دلش شاد باشه. وقتی دلت شاد میشه که .....................باشی.
سرتونو درد نمیارم بقیه شعر سهراب رو براتون میگم. خودم شعر زیاد دارم ولی میدونم که شعر های من بیشتر غمگینتون میکنه. پس اجازه بدین از عشقم براتون شعری بگم با اجازه:
کیست این اتش تن بی طرح رویایی؟ ای خدا دشت نیلوفر! نیست در من تاب زیبایی. حوریان چشمه در زیر غبار ماه: ای تماشا برده تو ! زد جوانه شاخه عریان خواب تو. در شب شفاف او طنین جام تنهایی است. تارو پودش رنج و زیبایی است. در بخار دره های دور می پیچد صدا آرام: او طنین جام تنهایی است. تارو پودش رنج و زیبایی است . رشته گرم نگاهم میرود همراه رود رنگ : من درون نورـ باران قصر سیم کودکی بودم . جوی رویا ها گلی می برد همره اب شتابان میدویدم مست زیبایی. پنجه ام در مرز بیداری در مه تاریک نو میدی فرو می رفت . ای تپش هایت شده در بستر پندار من پرپر ! دور از هم در کجا سر گشته می رفتیم ما دوشط وحشی آهنگ م دو مرغ شاخه اندوه ما دوموج سرکش همرنگ ؟ مو پریشان های باد از دور دست دشت: تارهای نقش می پیچد به گرد پنجه های او. ای نسیم هوشیاری! دور کن موج نگاهش را از کناریروزن رنگین بیداری. در ته شب حوریان چشمه می خوانند: ریشه های روشنایی می شکافد صخره شب را. زیر چرخ وحشی گردونه خورشید بشکند گر پیکر بی تاب آیینه او چو عطری می پرد از دشت نیلوفر او گل بی طرح آیینه. او شکوه شبنم رویا . خواب میبیند نهال شعله گویا تند بادی را. کیست می لغزاند امشب دود را بر چهره مر مر؟ او خدای دشت نیلوفر جام شب را می کند لبریز آوایش: زیر برگ آیینه را پنهان کنید از چشم. مو پریشان های باد با هزاران دامن پر برگ بیکران دشت هایرا در نوردیده می رسد آهنگشان از مرز خاموشی: ساقه های نور می روییند در تالاب تاریکی. رنگ می بازد شب جادو . گم شده آییه در دود فراموشی.
در پس گردونه خورشید گردی می رود بالا زخاکستر. وصدای حوریان و مو پریشان ها می آمیزد با غبار آبی گل های نیلوفر: باز شد درهای بیداری. پای درها لحظه وحشت فرو لغزد. سایه تردید در مرز شب جادو گسست از هم . روزن رویا بخار نور را نوشید.
این گلهای زیبا برای زیبا رویان
بدرود |
|
+ نوشته شده در
شنبه نوزدهم آذر 1384ساعت 22:48 توسط تارا شمیم |
|
|
گل آیینه ای شبنم مهتاب می بارد . دشت سر شار از بخار ابی گل های نیلوفر . می درخشد روی خاک آیینه ای بی طرح. مرز می لغزد زروی دست. من کجا لغزیده ام؟ مانده سر گردان نگاهم در شب آرام آیینه. برگ تصویری نمی افتد در این مرداب . او خدای دشت می پیچد صدایش در بخار دره های دور : مو پریشان های باد ! گرد خواب از تن بیفشانید. دانه ای تاریک مانده در نشیب دشت دانه را در خاک آیینه نهان سازید. مو پریشان های باد از تن بدر آورده تور خواب دانه را در خاک ترد و بی نم آیینه می کارند. او خدای دشت می ریزد صدایش را به جام سبز خاموشی : در عطش می سوزد اکنون دانه تاریک خاک آیینه از اشک گرم چشمتان سیراب. حوریان چشمه با سر پنجه های سیم می زدایند از بلور دیده دود خواب. ابر چشم حوریان چشمه می بارد . تار و پودخاک می لرزد. می وزد بر من نسیم سرد هوشیاری. ای خدا ی دشت نیلوفر! کو کلید نقره درهای بیداری ؟ در نشیب شب صدای حوریان چشمه می لغزد: ای در این افسون نهاده پای چشم ها را کرده سرشار از مه تصویر! باز کن در های بی روزن تا نهفته پرده ها در رقص عطری مست جان گیرند. حوریان چشمه!شویید از نگاهم نقش جادو را . مو پریشان های باد! برگ های وهم را از شاخه های من فرو ریزید. حوریان و مو پریشان ها هم اوا : او ز روزن های عطر آلود روی خاک لحظه های دور می بیند گلی همرنگ لذتی تاریک می سوزد نگاهش را. ای خدای دشت نیلوفر! باز گردان رهرو بی تاب را از جاده رویا. کیست میریزد فسون در چشمه سار خواب ؟ دست های شب مه آلود است. شعله ای از روی آیینه چو موجی می رود بالا کیست این اتش تن بی طرح رویایی؟
تا همین جا فعلا بسته چون میدونم که حوصلتون سر میره. شاید باور نکنید این کارو من تازه شروع کردم ولی در مدت کوتاه چنان بهش وابسته شدم (سمن پویان )که خودم هم باورم نمیشه
اگر عمری باقی بود باز هم در خدمتتون هستم .
|
|
+ نوشته شده در
شنبه نوزدهم آذر 1384ساعت 18:37 توسط تارا شمیم |
|
|
روزگار میگذرد عمر من نیز میگذرد . در اسمان خیال زندگی کردن خیلی راحت است . ای کاش واقعیت زندگی همچو خیال سهل و ساده باشد.
خدایا در حال پرواز پرو بالم شکسته است . بی بال و پر پریدن چگونه است. در حال نوشتن قلمم شکسته است . بی قلم این شیداییم را چگونه خاموش سازم.
اگر عمری بود بازهم میام.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه نوزدهم آذر 1384ساعت 4:18 توسط تارا شمیم |
|
|
همچو نسیم از لابه لای برگهای درختان برایت ترانه ای می خوانم من دختر جنگلم
عشقی تازه نمی خواهم من همانم که هستم بامن مهربان باش تا که در ارزویت نمیرم من همانم که هستم دختری زیبا بازیگوش که عشقش ورقی است وقلمی تا نگارد رخ یار دوست باشد با طبیعت مهربان با دل دریا من همانم که هستم جان بخش تنش نسیمی از طرف دریا پس تو نیز بامن وفا کن تابمانم برایت همچو دریا
روزگاری بود که دوست داشتم حرف دلمو برای کسی بگم ..... ولی نمیتونستم حالا هم که به این نقطه از زندگیم رسیدم باز هم ..... میدونی راز دار من همیشه دفترم بود اون بود.اون بود که از نهان واشکار من خبر داشت. ولی الان .....نمیدونم که چرا اونم نمیتونه ارومم کنه
|
|
+ نوشته شده در
شنبه نوزدهم آذر 1384ساعت 4:6 توسط تارا شمیم |
|
|
دیر گاهی است در این تنهایی رنگ خامو شی در طرح لب است بانگی از دور مرا می خواند لیک پاهایم در قیر شب است.
رخنه اینیست در این تاریکی : در و دیوار بهم پیوسته. سایه ای لغزداگر روی زمین نقش و همی است زبندی رسته
سهراب سپهری
|
|
+ نوشته شده در
شنبه دوازدهم آذر 1384ساعت 22:21 توسط تارا شمیم |
|
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفتم آذر 1384ساعت 17:37 توسط تارا شمیم |
|
|
با عرض سلام و خسته نباشید.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفتم آذر 1384ساعت 17:14 توسط تارا شمیم |
|
| درباره وبلاگ |
سلام..
تارا هستم تارا شمیم. از این که به بنده افتخار دادین و به وبلاگ من سر زدین کمال تشکر را دارم مرسی.. |
| آن چه که گذشت |
|
دردل بازهم سلام گل ایینه شب های تنهایی دل تارا غصه شبانه مرغ افسانه شب سرد زمستون وشکستم ،و دوبدم ،وفتادم روز نو شبی نو حسین که بود |
| همزبانان |
|
محمد سمن بویان(بهونه) این بهترین کادویی که از دوستم نونا گرفتم Armageddon نونا جون شقایق عزیز نانا جان عزیز دنیای بارونی من |