![]() |
![]() |
|
| سمن بویان غبار غم چو بنشیند بنشانند،،،پری رویان قرار از دل چو بستیزند بستانند |
|
سلام
میدونم سمن عزیز من به تو خیلی بی توجهی کردم منو ببخش. حالا بزاراز سهراب بگم
مرغ افسانه
پنجره ای در مرز شب و روز باز شد و مرغ افسانه از آن بیرون پرید. میان بیداری و خواب پرتاب شده بود. بیراهه فضا را پیمود، چرخی زد و کنار مردابی به زمین نشست. تپش هایش با مرداب آمیخت، مرداب کم کم زیبا شد. گیاهی در آن رویید، گیاهی تاریک و زیبا. مرغ افسانه سینه خود را شکافت: تهی درونش شبیه گیاهی بود شکاف سینه اش را با پر ها پوشاند. وجودش تلخ شد: خلوت شفافش کدر شده بود. چرا امد؟ از روی زمین پر کشید، بیراهه ای را پیمود واز پنجره هی به درون رفت. مرد،آنجا بود انتظاری در رگ هایش صدا می کرد. مرغ افسانه از پنجره فرود امد، سینه اورا شکافت وبه درون رفت. او ازشکاف سینه اش نگریست: درونش تاریک وزیبا شده بود. به روح خطا شباهت داشت. شکاف سینه اش را با پیراهن خود پوشاند، در فضا به پرواز آمد، واتاق را در روشنی اضطراب تنها گذاشت. مرغ افسانه بر بام گمشده ای نشسته بود. وزشی بر تار و پودش گذشت: از شکاف سینه اش سر بیرون کشید و برگ هایش را در ته اسمان گم کرد. زندگی اش در رگ های گیاه بالا می رفت. اوجی صدایش میزد گیاه از شکاف سینه اش به درون رفت ومرغ افسانه شکاف را با پرها پوشاند. بال هایش را گشود و خود به بیراهه فضا سپرد. گنبدی زیر نگاهش جانگرفت. چرخی زد واز در معبد به درون رفت. فضا با روشنی بیرنگی پر بود. برابر محراب وهمی نوسان یافت: ازهمه لحظه های زندگی اش محرابی گذشته بود وهمه رویاهایش در محرابی خاموش شده بود.
این شعر سهراب خیلی طولانیه . بقیه شعر دفعه دیگه میگم میترسم خسته بشین
اگه باز نفسی بود سر میزنم
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هجدهم دی 1384ساعت 22:17 توسط تارا شمیم |
|
| درباره وبلاگ |
سلام..
تارا هستم تارا شمیم. از این که به بنده افتخار دادین و به وبلاگ من سر زدین کمال تشکر را دارم مرسی.. |
| آن چه که گذشت |
|
دردل بازهم سلام گل ایینه شب های تنهایی دل تارا غصه شبانه مرغ افسانه شب سرد زمستون وشکستم ،و دوبدم ،وفتادم روز نو شبی نو حسین که بود |
| همزبانان |
|
محمد سمن بویان(بهونه) این بهترین کادویی که از دوستم نونا گرفتم Armageddon نونا جون شقایق عزیز نانا جان عزیز دنیای بارونی من |