تبليغاتX
سمن بویان
سمن بویان غبار غم چو بنشیند بنشانند،،،پری رویان قرار از دل چو بستیزند بستانند

سلام سمن جونم دوباره اومدم . اومدم که باز ادامه ماجرا رو واست بگم . پس خوب گوش کن :

مریم خیلی خشک گفت:شیوا حالش زیاد خوب نیست الانم تو بیمارستان . شما هم بهتر که شیوا رو فراموش کنید . ماهان دنیا رو سرش چرخید گفت : می دونستن می دونستم واسه این بچه اتفاقی افتاده ..

شیوا دلش اتیش گرفت ولی مجبور بود پا پا رو دلش بزاره گفت: نگران نباشید زیادم حالش بد نیست.

چی بگم سمن جون شیوا هر دفعه از این شاخه به اون شاخه میپرید تا یه جوری ماهانو قانع کنهکه شیوا رو فراموش کنه . یک بار گفت : شیوا دیگه فرصت نداره پس فراموشش کنید ماهان گفت : من هم نمیتونم شیوا رو فراموش کنم. پس بهش بگین که بعد تو منم مردم . پس یکی بمیره بهتر .قلب من مال شیوا من حاضرم قلبم مال عشقم باشه . چون بدون عشقم قلب منم از کار افتاده.

دوباره شیوا گفت :اصلا این حر فها نیست اون داره ازدواج میکنه . ماهان مدتی سکوت کرد و گفت: که اینطور از قول منبهش تبریک بگین و بگین امدوارم که خوشبخت بشی . اینو دارم به شما میگم و دلم نمی خواد که شیوا بفهمه بعد از این که حرفم با شما تموم بشه میرمو خودمو ازاین پنجره می اندازم پایین چون دیگه تحمل شکست ندارم . دل شیوا داشت از سینش بیرون می پرید .عصبانی شد و گفت: تو خیلی بیخود میکنی که همچین کاری میکنی . ماهان گفت : خانم اصلا شما چی کار به این کارا داری جون خودم. خودم میدونم باهاش چی کار کنم .آدمی که نتونه دروغ رو از درست تشخیص بده همون بهتر که بره بمیره . من که میدونم شما داری درغ میگین . به شما گفتن هر طور شد منو دست به سر کنید . فکر میکنید از این شاخه به اون شاخه پریدنتونو ندیدم ؟ من تصمیم خودمو گرفتم.

شیوا با عصبانیت داد زد : بابا دست از سرم بردار.

خلاصه کنم سمن جون شیوا خودشو لو داد گفت که دیگه حاضر به ادامه این دوستی نیست شیوا حرف میزدو گریه میکرد .البته ماهان اشکاشو نه دید و نه فهمید چون شیوا داشت TEXT L میزدماهان هم حال درستی نداشت اونهم مثل شیوا اشک میریخت. دراخر ماهان گفت: شیوا فقط اینو بگو که منو دوست داری . شیوا گفت :راست یا دروغ !

ماهان گفت هردو. شیوا گفت راست نه دروغ هم نه . ماهان گفت جوابمو گرفتم . شیوا پیدات میکنم هر طور شده میام ایران از هر طریق که شده پیدات می کنم . اینو به تو و خودم قول میدم .

شیوا خیلی سرد خداحافظی کرد وقتی که از ماهان جدا شد قلبش گرفت و بلند شد میخواست بره اشپز خونه و داروشو بخوره ولی دیگه چیزی نفهمید و روی زمین افتاد .

دو هفته ای تو کما بود وقتی بهوش اومد . وقتی چشماشو باز کرد دید چهرهای اشنا بالای سرش ایستاده چشماش پر از اشک بود ولی داشت میخندید . شیوا چند بار پلک زد تا تصویری که میبینه براش واضح تر بشه بلاخره

تونست اون شخص رو خوب ببینه اون ماهان بود که داشت بهش نگاه میکرد.

سمن یه چیزی بگم کاشکی آخرش همین بود که گفتم . الان از اون ماجرا مدیه که گذشته و هنوز شیوا منتظر وقتی که چشم باز می کنه این کابووس تمام بشه

بیایین واسه تموم بیمار ها دعا کنیم که هیچ بیماری روی تخت بیمارستانها نمونه

خدایا همه مریضهارو شفا بده

                                               به امید دیدار

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385ساعت 13:46  توسط تارا شمیم | 

باز هم سلام

سمن عزیزم امیدوارم مثل همیشه حالت خوب باشد و آمادگی اینو داشته باشی که باز هم مثل سابق به حرف دل من گوش کنی. امروز میخوام شکایت کنم نمی خوام عقده های دلم رو برات یکی یکی باز کنم .امروز میخوام برات یک قصه بگم قصه ای تقریبا نیمه واقعی از دختری که منتظر بود منتظر ...

اصلا بزار از اول قصه بگم.

یکی بود یکی نبود غیر از خدای مهربون هیچ کس نبود . دختری بود زیبا نه زیادم زیبا نبود ولی با صفا ... سمن به نظرت خیلی بچه گانه نیست خودم که اینطور حس میکنم ÷س اینجوری میگم.

 

شیوا داشت به ما جرا های اخیر که در زندگی اون رخ داده بود فکر می کرد .یاد اون روز افتاد . اون روزی که با فر هاد دعواش شده بود و اونو واسه همیشه ترک کرده بود . میدونی سمن شیوا اهل چت و اینتر نت بود . یادش اومد که اون شب مثل همیشه onlinشد . خیلی دلش گرفته بود دلش می خواست گریه کند ولی نمی دونست چطوری خودشو اروم کنه .اون شب رفت تو پرشین چت. رفت اونجا و شروع کرد به آهنگ گذاشتن . هر کی از راه میرسید چیزی میگفت. . اونها تقصیری هم نداشتن می خواستن به یه نحوی شیوا رو اروم کنن.ولی شیوا با این چیز ها اروم نمی شد.یکی از addlistash که خوب هم نمی شناخت هم اونجا بود به شیوا pm داد که شیوا مشکلت چیه ؟ چرا اینقدر ناراحتی من میتونم کمکت کنم. شیوا اونقدر داغون بود که این حرفها نمی تونست حتی یک ذره از ناراحتیشو کم کنهبرای همین گفت :نه مشکلم حل شدنش به این اسون ها هم نیست.

مدتی گذشت ماهان هر وقت که می تونست به شیوا pm می داد یا شیوا رو invit می کرد تو کنفرانساش سعی می کرد محیطی بوجود بیاره تا شیوا غمشو واسه مدتی فراموش کنه.

حتی یه شب کلی با شیوا صحبت کرد و اونو در این مورد راهنمایی کرد ما هان از خودش گفت. گفت که اونم همچین موردی واسش پیش اومده و هنوز از بابت اون موضوع ناراحت برای همین شیوا رو خوب درک می کرد.

گذشت و گذشت تا این که این دو غم و ناراحتی خودشونو فراموش کردند و به یکدیگر دل بسته و وابسته شدند اونهم خیلی شدید.شیوا فرهاد و فراموش کرد و ماهانو قبول کرد بزرگترین مشکل اونها دوری از همدیگر بود سیوا ایران و ماهان المان.

نه اشتباه کردم این مشکلی نبود چون با اومدن ماهان به ایران حل می شد.مشکل بیماری شیوا بود

آره سمن جون شیوا ناراحتی قلبی داشت و باید پیوند قلب میکرد اونهم خیلی سریع.ماهان تلاشش و می کرد تا بتونه موردی رو نوبت شیوا رو جلو بندازه و ولی نمی شد . شیوا درک رده بود که ماهان داره ذره ذره اب میشه. بهونه اورد که می خواد بره سفر اونم یک هفته. سفر یک هفته تبدیل شد به سه هفته اونم الکی یعنی اصلا سفری در کار نبود این فقط بهانه بود که شیوا اورده بود تا ماهان اونو فراموش کنه. بعد از سه هفتهonlin شد و باز بهانه آورد که کامپیوترم خرابه تا درست بشه طول میکشه .

شیوا اینکار و فقط و فقط به خاطر ماهن می کرد . ولی نمی دونست که ماهان خیلی بیشتر از این حرفها شیوا رو دوست داره نبود شیوا واسه ماهان یعنی مردن .ولی شیوا اینو نمی دونست.بی خبری از شیوا ماهانو ذره ذره اب می کرد. هر ساعت واسه ماهان یک عمر بود. ولی خوب چاره ای نبود باید صبر می کرد ماهان حتی یه شماره تلفن ساده هم از شیوا نداشت .این همخواست شیوا بود.

سمن جونم سر تو رو درد نمیارم بعد از دو ماه شیوا دوباره onlin شداینبار خودشو به جای دوستش جا زده بود ماهان هم on بود . ماهان وقتی دید شیوا onشد خدا اینگارد نیا رو بهش داده بود.خیلی با محبت با شیوا سلام کرد. ولی شیوا خیلی سرد و رسمی جواب داد. شیوا خودشو مریم معرفی کرد گفت که من مریم دوست شیوا هستم ماهان خیلی ترسید گفت :واسه شیوا اتفاقی افتاده...

سمن جون دیگه نمی تونم ادامه بدم بزار بقیشو یه روز دیگه واست تعریف میکنم

                                  

                                                                                                   بدرود تا روزی دیگر

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1385ساعت 23:17  توسط تارا شمیم | 
 

صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
سلام..
تارا هستم تارا شمیم.
از این که به بنده افتخار دادین و به وبلاگ من سر زدین
کمال تشکر را دارم
مرسی..

نوشته های پیشین
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
خرداد 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
تیر 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آن چه که گذشت
دردل
بازهم سلام
گل ایینه
شب های تنهایی دل تارا
غصه شبانه
مرغ افسانه
شب سرد زمستون
وشکستم ،و دوبدم ،وفتادم
روز نو شبی نو
حسین که بود
همزبانان
محمد
سمن بویان(بهونه)
این بهترین کادویی که از دوستم نونا گرفتم
Armageddon
نونا جون
شقایق عزیز
نانا جان عزیز
دنیای بارونی من

JavaScript Codes JavaScript Codesan>