![]() |
![]() |
|
| سمن بویان غبار غم چو بنشیند بنشانند،،،پری رویان قرار از دل چو بستیزند بستانند |
|
امروز روز ضربت خوردن آقامون علی (ع) است. امروز فرق بزرگترین مرد عالم شکافته میشود. .آخه دلم خیلی گرفته.با زبون روزه حرفایی دارم که نمیدونم از کجا باید شروع کنم .وای خداجونم من وقتی که فکرشو میکنم میبینم آقامون علی خیلی قریب و تنها بودند .اونقدر که ایشون درد دلشونو با چاه میگفتند. میخوام اعترافی بکنم. من هر وقت شروع مییکردم به نوشتن کلی مطلب مبومد تو ذهنم. ولی الان که میخوام از حیدر کرار بگم زبونم الکن از گفتن. یا علی خودت کمک کن من درمورد شما چی بنویسم ... میدونم حقیر تر از اونی هستم که حتتی بخوام اسمتونو بیارم ولی آقاجون اینم میدونم که شما اینقدر بزرگوارین که به قاتل خودتون هم بها دادین.علی جان ..ایرادی که نداره شما رو اینجوری صدا کنم؟ فکر میکنم اگه اینجوری صداتون کنم به شما نزدیکترم. دیشب داشتم به این فکر میکردم که شما دیشب وقتی میرید مسجد ابن ملجم مرادی رو هم برای نماز صدا میکند در صورتی که علی جان شما میدونشتید که اون ملعون قصد جان شما رو کرده. وقتی به عمق مطلب نگاه میکنم میبینم که یعنی شما اینقدر تنها بودین ... ویا این گه اینقدر راضی به تقدیر الهی بودین؟ آخه مولا جان واسه شما که کاری نداشت میتونستید با یه ضربه شمشیر به هلاکت برسونیدش. شما به تنهایی دروازه خیبر و از جا کندید. علی جان خیلی دلم میگیره وقتی عمیق نگاه میکنم به مظلومیت زهرا خیلی شنیدم که شما با بی بی خوشبخت بودین خیلی شنیدم که بی بی هیچ وقت از شما درخواستی نکرده که مبادا از عهده شما بر نیاد و شما رو شرمنده ببینه . میدونی علی جان کاش اونقدر معرفت داشتم که بیشتر با شما و خاندانتون آشنا میشدم ای کاش ...
خورشید چراغکی زرخسار علی ست مه نقطه کوچکی زپرگار علی ست هرکس که فرستد به محمد صلوات همسایه دیوار به دیوار علی ست علی جان ازت میخوام به من توفیق بدی که بیشتر به در خونت بیام بدرود تا دیداری مجدد. |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و یکم مهر 1385ساعت 16:16 توسط تارا شمیم |
|
|
سمن جون بازم سلام . هر چی بگی سمنم حق داری من به تو بد کردم .میدونم که خیلی وقت که بهت سر نزدم.باید منو ببخشی. خیلی خستم میدونی سمن جونم بازم دلم گرفته .دنیا اونقدر واسم کوچیک شده که حس میکنم دستو پای زندگی زیر گلومو گرفته و داره خفم میکنه .میدونی یاد چی افتادم. یاد اون سال افتادم که قصد مسافرت داشتم به عتبات. یادم اونوقتی که عزم رفتن کردم غم بزرگی داشتم که زندگی رو واسم مشکل کرده بود یادمه که تازه از اون خودکشی لعنتی جون به در برده بودم.خونواده تصمیم گرفته بودن که منو بفرستن اونجا که آرامش پیدا کنم.آره !!!آرامشی پیدا کردم دست نیافتنی اونروزا رو خوب یادمه . یادمه که چطوری چمدون سفرو بستمو رفتم . سفر عشق بود. سمن جونم آروم شدم به اون آرامشی که میخواستم رسیدم ولی قلبمو جونمو احساسمو وجودمو اونجا جا گذاشتم. دوباره برگشتم به اون دورانی که هنوز نرفته بودم کاشکس اصلا به دنیا نیومده بودم ای کاش !!!میدونی سمنم الان که دارم واست دردل میکنم قلبم درد گرفته یاد اون روزا داره خفم میکنه .اشکام اجازه نمیدن که ببینم چی دارم تایپ میکنم دنیا خیلی کوچیک . خدایا !!! چرا تمومش نمیکنی تا کی تا کی تا کی ... میدونی سمن همیشه به خودممیگم تارا یادته !!! .یادته اونشب تو بین الحرمین توی اون هوای سرد اون وقتی که قلبت داشت از هیجان دیدن اونجا وایمیستاد تو اون حالی که داشتی با اون بغضی که داشت خفت میکرد تو اون گیجی که داشتی تو اون حالتی که نمیتونستی غربت عباس و حسین و درک کنی نمیتونستی بفهمی که چرا همیشه پرچم حرم عباس همیشه رو به حرم امام حسین اون قبر شش گوشه امام حسین مزار علی اصغر علی اکبر گودال قتلگاه علقمه !!! وای خدا دارم خفه میشم . رفتم اونجا .رفتمو دیدم ولی ... حتما میگی ولی چی ؟ آره دیدمو ولی خودمو اونجا جا گذاشتم .سمن میدونی چی خیلی جالب بود واسم ؟ میدونی حرم عباس تو علقمه است یعنی وسط آب قرار داره. یادمه یکی از مسافرا شالش افتاد روی زمین درست کنار حرم. وقتی شالو بر میداره میبینه که شالش خیس .اولش متوجه نمیشه بد یکم که میگذره میبینه که بوی عجیبی از شال میاد.وای خدای من بویی که تا ماهها از بین نرفته بود. نمیدونم چرا دارم از خاطرات اونجا میگم .من اومده بودم مثل همیشه یه کم واست آه و ناله کنم و برم.نمیدونم چرا به اینجا رسید. شاید چون داره به سالگرد سفرم نزدیک میشیم به اینجا رسید. سمن دلم میسوزه میونی چرا ؟ چون یادمه که اصلا دلم نمیخواست برم چون شنیده بودم که اونجا خیلی کثیف .ولی وقتی که پام رسید اونجا .اونقدر اونجا ابهت داشت که هیچی و غیر از معشوق نمیدیدی. اون شبی که داشتم میرفتم کربلا نزدیک شهر که میشدم از فرسخها دو حرم مشخص بود .نمیدونم از خوش شانسی من بود یا تقدیر من .شب رسیدم اونجا.عظمتی داشتن نا گفتنی. بعد این همه وقت .وقتی یادش میوفتم جبروتش هنوز تو ذهنم. یادم که صبح زود قبل از طلوع آفتاب رفتم که نماز صبح رو تو حرم بخونم. بعد از زیارت و خوندن نماز اومدم بیرون.نمیدونی که تو اون ساعت از صبح که افتاب هنوز طلوع نکرده بود چی دیدیم. از حرم که اومدم بیرون چشمم افتاد به آسمون .آسمون تو اون ساعت مثل خون قرمز بود.باورت میشه من تا حالا آسمونو به اون رنگ ندیده بودم هنوزم وقتی یاد اون لحظه میوفتم قلبم شروع میکنه به لرزیدن .سفر عشق من به اینجا ختم نمیشه.زیارت از کاظمین و سامرا هم لطف خودشو داشت همین طور مسجد حنانه جایی که سر امام حسین رو گذاشته بئدن تو تنور.اونجا هم لطف و صفای خودشو داشت.میدونی اونجا یه نقاشی بود که یه مسیحی اونو کشیده بود.اون تابلوی بود از سر امام حسین که بر سر نیزه گذاشته بودن .وای خدا یعنی میشه دوباره قسمتم بشه.حرم دو طفلان هم واسه خودش عظمتی داشت نا گفتنی. یه چیز دیگه ای هم واسم خیلی عجیب بود .اونم این بود که هتل من فندق الدله بود که اونم تو کربلا بود . و هر جا که میرفتیم شب بر میگشتیم کربلا .و معمولا صبح زود حرکت میکردیم میرفتیم به شهر های زیارتی ( سامرا . کاظمین. نجف. کوفه ..) و مجدد شب بر میگشتیم کربلاوقتی از کربلا خارج میشدم میتونستم راحت نفس بکشم .ولی همین که د.باره بر می گشتم دلم میگرفت من فکر می کردم که فقط منم که اینجوری میشم . وقتی با یکی از مسافرا صحبت کردم گفت : به اینجا میگن کربلا یعنی شهر بلا .خاک اینجا نفرین شده است. مردم اینجا روی آسایشو نمیبینن. تا امام عصر ظهور کنه. وقتی که خوب فکر میکنم میبینم که تو واقعیت هم همینطور مردم کربلا واقعا روی خوش نمیبینن. بگذریم از همه جا واست گفتم از نجف نگفتم.من نجف رفتم ولی چطوری؟ رفتم ولی پشت در موندم بهم اجازه نداد آقا که وارد بشم از شنس بد من و کم سعادتی و بی لیاقتی من داشتن حرمو مرمت میکردن و اجازه نمیدادن که زائر وارد بشه من نجف از پشت درای بسته زیارت کردم . آره سمن بهم حق بده که دق کنم من اونجا چیزایی دیدم که .. بگذریم . دلم خیلی گرفته سمن جون میدونی تنها آرزوم اینه که دوباره برم اونجا و دیگه بر نگردم .دلم میخواد برم و همونجا بشه منزل آخرتم. دیگه بسه من هر چی میگم این بغض گلوم بیشتر خفم میکنه .سمن خیلی غریبن خیلی !خیلی! حرم امام رضا که میری جبروت و بزرگی حرم چشماتو میزنه ولی اونجا چی اونقدر غریبن که حدو حساب نداره ... خوب دیگه من برم سمن جون واسم دعا کن .دعا کن که بیشتر از این ذجر نکشم .اینقدر خون به جیگرم نشه . چون دیگه راستی راستی بریدم.دنیا دیگه برام خیلی کوچیک شده طوری که حس میکنم هر ان نفسم دیگه بالا نمیاد . پس دعا کن !!! دوستان گرامی هر کدوم از شما ها هم که به این چیز هایی که همش واقعیت بود و به عین دیدم .اعتقاد دارید .شما هم واسم دعا کنید الان ماه مبارک رمضان .سر سفره افطار یا دم دمای سحر موقع وصالتون با حضرت دوست من خطا کار رو هم از دعاتون محروم نکنید التماس دعا یا حق |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نهم مهر 1385ساعت 1:45 توسط تارا شمیم |
|
| درباره وبلاگ |
سلام..
تارا هستم تارا شمیم. از این که به بنده افتخار دادین و به وبلاگ من سر زدین کمال تشکر را دارم مرسی.. |
| آن چه که گذشت |
|
دردل بازهم سلام گل ایینه شب های تنهایی دل تارا غصه شبانه مرغ افسانه شب سرد زمستون وشکستم ،و دوبدم ،وفتادم روز نو شبی نو حسین که بود |
| همزبانان |
|
محمد سمن بویان(بهونه) این بهترین کادویی که از دوستم نونا گرفتم Armageddon نونا جون شقایق عزیز نانا جان عزیز دنیای بارونی من |