![]() |
![]() |
|
| سمن بویان غبار غم چو بنشیند بنشانند،،،پری رویان قرار از دل چو بستیزند بستانند |
|
سلام.سلامی که به اندازه وسعت آسمانها و به سادگی دل تارا که به اندازه دریا بزرگی داره. سمن جان عزیز بازم اومدم تا دل پر شیدای خودموبا کمی پرچونگی کردن پیش تو خالی کنم. میدونی آدمها خیلی با هم فرق دارن.اونقدر که نمیتونی تشخیص بدی کی راست میگه کی دروغ. میدونی حقیقت چیه؟اونقدر گیج و منگم که خودمم نمیدونم که چی بسرم اومدهگاهی فکر میکنم که شاید واقعا قسمت من این بوده که دنیا روزهای قشنگشو نشون من نده.شایدم که نشون داده ومن ندیدمو قعر کرده و رفته. من وقتی که بچه بودم یه سگ بزرگ داشتم که تو باغ تو دماوند نگهش میداشتیم میکردند.واقعا ترسناک بود خلاصه اونقدر آب بازی کردیم که یه وقت متوجه شدیم ماهیا بیشترشون افتادن بیرون.به شاهین گفتم که به بابا نمیگی که کار من بوده وگرنه میبرمت تو لونه شیتا(شیتا اسم سگم بود). بیچاره تا اسم سگ اومد از وحشت داشت غالب تهی میکرد.منم که دیدم ترسیده گفتم :چی کار میکنی زود باش تکلیف خودتو روشن کن .میگی کار تو بوده یا ببرمت پیش شیتا. شاهین بیچاره از تهدید من وحشت کرد با لکنت گفت ولی من که نگفتم بریم تو حوض. تو گفتی خلاصه کنم چنان از شیتا ترسوندمش که بالاخره قبول کرد.وقتی بابا اومدو دید که ما چی کار کردیم. من چنان موش شدم که اصلا اینگار روحمم خبر نداره که چی شده.بدبخت شاهین یه کتک مفصل از پدرش نوش جان کرد. این دنیای بیصفتی است که هر چی هست درد و غم.حتی یاد کردن از اون دوران بچگی واسه چند لحظه تو رو میبره به دنیای بیخبری. واین لذت بخش. خیلی حرف زدم . بزار بازم واست از سهراب بگم. این بار میزارم خودش انتخاب کنه .من لای کتابو باز میکنم هر چی اومد همونو واست میگم... وااای سمن میدونی چی اومد؟چیزی که از حال درون من خبر میده!! سایه کجاست!!!
من از مصاحبت آفتاب میایم کجاست سایه؟ ولی هنوز قدم گیج انشعاب بهار است. وبوی چیدن از دست باد میاید و حس لامسه پشت غبار حالت نارنج به حال بیهوشی است. در این کشاکش رنگین.کسی چه میداند که سنگ عزلتمن در کدام نقطه فصل بهار است. هنوز جنگل.ابعاد بی شمار خودش را نمیشناسد. هنوز برگ سوار حرف اول باد است. هنوز انسان چیزی به آب میگوید ودر ضمیر چمن جوی یک مجادله جاری است ودر مدار درخت طنین بال کبوتر.حضور مبهم رفتار آدمی زاد است صدای همهمه میاید. و من مخاطب تنهای بادهای جهانم و رودهای جهان رمز پاک محو شدن را به من می آموزد. فقط به من.
سمن جان از این که به حرفام گوش کردی و از التهابم کم کردی و من رو آرومتر کردی ممنونم من اگه تو رو نداشتم چی کار میکردم. بدرود تا دیداری مجدد.خدا نگهدار
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و نهم آبان 1385ساعت 1:37 توسط تارا شمیم |
|
| درباره وبلاگ |
سلام..
تارا هستم تارا شمیم. از این که به بنده افتخار دادین و به وبلاگ من سر زدین کمال تشکر را دارم مرسی.. |
| آن چه که گذشت |
|
دردل بازهم سلام گل ایینه شب های تنهایی دل تارا غصه شبانه مرغ افسانه شب سرد زمستون وشکستم ،و دوبدم ،وفتادم روز نو شبی نو حسین که بود |
| همزبانان |
|
محمد سمن بویان(بهونه) این بهترین کادویی که از دوستم نونا گرفتم Armageddon نونا جون شقایق عزیز نانا جان عزیز دنیای بارونی من |