تبليغاتX
سمن بویان
سمن بویان غبار غم چو بنشیند بنشانند،،،پری رویان قرار از دل چو بستیزند بستانند

سلام.سلامی که به اندازه وسعت آسمانها و به سادگی دل تارا که به اندازه دریا بزرگی داره.

سمن جان عزیز بازم اومدم تا دل پر شیدای خودموبا کمی پرچونگی کردن پیش تو خالی کنم. میدونی آدمها خیلی با هم فرق دارن.اونقدر که نمیتونی تشخیص بدی کی راست میگه کی دروغ.

میدونی حقیقت چیه؟اونقدر گیج و منگم که خودمم نمیدونم که چی بسرم اومدهگاهی فکر میکنم که شاید واقعا قسمت من این بوده که دنیا روزهای قشنگشو نشون من نده.شایدم که نشون داده ومن

ندیدمو قعر کرده و رفته.یاد اون روزها بخیر!!میدونی کیو میگم؟ اونروزها که فکرو ذکرمون فقط بازی بود و غیر از بازی به چیز دیگه فکر نمیکردیم.سمن بزار واست یه چیزی تعریف کنم بخندی

من وقتی که بچه بودم یه سگ بزرگ داشتم که تو باغ تو دماوند نگهش میداشتیم.سگ بزرگی بود فقط از من و بابا حرف شنوی داشت .از اون سگایی بود که ازشون به عنوان نگهبان استفاده

میکردند.واقعا ترسناک بود.تو باغ یه حوض آب بود که ماهیای زیادی توش داشت.از روی شیطنت بچه گانه رفتیم تو حوض آب بازی کردیم من بودم با پسر دوست بابا.پسرش 1سال از من بزرگتر.

خلاصه اونقدر آب بازی کردیم که یه وقت متوجه شدیم ماهیا بیشترشون افتادن بیرون.به شاهین گفتم که به بابا نمیگی که کار من بوده وگرنه میبرمت تو لونه شیتا(شیتا اسم سگم بود).

بیچاره تا اسم سگ اومد از وحشت داشت غالب تهی میکرد.منم که دیدم ترسیده گفتم :چی کار میکنی زود باش تکلیف خودتو روشن کن .میگی کار تو بوده یا ببرمت پیش شیتا.

شاهین بیچاره از تهدید من وحشت کرد با لکنت گفت ولی من که نگفتم بریم تو حوض. تو گفتی

خلاصه کنم چنان از شیتا ترسوندمش که بالاخره قبول کرد.وقتی بابا اومدو دید که ما چی کار کردیم. من چنان موش شدم که اصلا اینگار روحمم خبر نداره که چی شده.بدبخت شاهین یه کتک مفصل

از پدرش نوش جان کرد.حالا که بزرگ شدیم .یاد اون روز که میوفتیم هردومون میخندیم .ولی جدا اگه صفا میخوای بچگی.صداقت میخوای بچگی .شیرینی میخوای بچگی.دوران بچگی بی خبری از

این دنیای بیصفتی است که هر چی هست درد و غم.حتی یاد کردن از اون دوران بچگی واسه چند لحظه تو رو میبره به دنیای بیخبری. واین لذت بخش.

خیلی حرف زدم . بزار بازم واست از سهراب بگم. این بار میزارم خودش انتخاب کنه .من لای کتابو باز میکنم هر چی اومد همونو واست میگم...

وااای سمن میدونی چی اومد؟چیزی که از حال درون من خبر میده!!

سایه کجاست!!!

 

من از مصاحبت آفتاب میایم

کجاست سایه؟

ولی هنوز قدم گیج انشعاب بهار است.

وبوی چیدن از دست باد میاید

و حس لامسه پشت غبار حالت نارنج

به حال بیهوشی است.

در این کشاکش رنگین.کسی چه میداند

که سنگ عزلتمن در کدام نقطه فصل بهار است.

هنوز جنگل.ابعاد بی شمار خودش را

نمیشناسد.

هنوز برگ

سوار حرف اول باد است.

هنوز انسان چیزی به آب میگوید

ودر ضمیر چمن جوی یک مجادله جاری است

ودر مدار درخت

طنین بال کبوتر.حضور مبهم رفتار آدمی زاد است

صدای همهمه میاید.

و من مخاطب تنهای بادهای جهانم

و رودهای جهان رمز پاک محو شدن را

به من می آموزد.

فقط به من.

 

سمن جان از این که  به حرفام گوش کردی و از التهابم کم کردی و من رو آرومتر کردی ممنونم من اگه تو رو نداشتم چی کار میکردم.

بدرود تا دیداری مجدد.خدا نگهدار

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم آبان 1385ساعت 1:37  توسط تارا شمیم | 
 

صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
سلام..
تارا هستم تارا شمیم.
از این که به بنده افتخار دادین و به وبلاگ من سر زدین
کمال تشکر را دارم
مرسی..

نوشته های پیشین
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
خرداد 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
تیر 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آن چه که گذشت
دردل
بازهم سلام
گل ایینه
شب های تنهایی دل تارا
غصه شبانه
مرغ افسانه
شب سرد زمستون
وشکستم ،و دوبدم ،وفتادم
روز نو شبی نو
حسین که بود
همزبانان
محمد
سمن بویان(بهونه)
این بهترین کادویی که از دوستم نونا گرفتم
Armageddon
نونا جون
شقایق عزیز
نانا جان عزیز
دنیای بارونی من

JavaScript Codes JavaScript Codesan>