![]() |
![]() |
|
| سمن بویان غبار غم چو بنشیند بنشانند،،،پری رویان قرار از دل چو بستیزند بستانند |
|
سلام.سلامی به قشنگی مهتاب به زیبایی گل و به وسعت زمین وبه دلتنگی دل عاشق. روزها همچنان از پی هم میروند و مرا به آنچه که باید اتفاق بیافتد نزدیک میکند. اتفاقی که برای هر کس پیش خواهد آمد.شدم ان سالک که با پای پیاده در بیابان برهوت از هرچایی که گذر می کند و به کوهستان می رسد . به لب پرتگاهی رسیدم که در پیش رو دره ای عمیق ودر پشت سر خالی از هر چیزی گذشته ای بی حاصل و آینده ای نا معلوم. حال بی حال .
می روم با پای پیاده تا رسم من لب چشمه چشمه ای پرا زا توهم .کوزه ام خالی از آب چی میشد دنیا اینجور ی نبود عشقامون سنگی نبود. بگذریم ...شنیدم از عارفی که میگفت: اگه خواستی کسی و نفرین کنی . بهش بگو : الهی که عاشق بشی. خندیدم به حرف اون سر تکون داد یواشی اون با خودم گفتم این عارف یا دیوونه !! شونه هاموبالا انداختم از کنارش رد شدم. گذشت و گذشت ... یه دفعه توی شبی .تو یه مکانی خاص چشم دلم به اون افتاد نمی دونم که چرا دیگه آروم نگرفت ؟ دل بیچاره من دیگه قرار نداشت اون دیگخ شبو روزی نداشت دوست داشت که بشینه یه جایی زل بزنه یه گوشه بسازه واسه خودیه قصر خیالی دست عشقشو بگیره بره اون جای رویایی به حرف دلش گوش کنه . از قصه هاش بخونه به درد دلش گوش کنه .به گریه هاش گریه کنه به خندهاش بخنده موقع قهرکردنش نازشو هم بخره ولی خوب چه فایده این دل عاشق بیچاره تنها بود . فکر میکرد که معشوقش کنارش . اما خوب واسه اون این بهترین لذتا بود دوست نداشت این وقتها رو با هیچ چیزی از دست بده
فکر می کرد که معشوقش کنارش . دستاشو گرفت تو دستش . با اون نگاه مستش سرشو برد زیر گوشش زمزمه کرد : ای عشق زیبای من دوستت دارم
تا دیداری تازه بدرود. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385ساعت 1:17 توسط تارا شمیم |
|
|
بنام خدایی که دلها در گرو عشق اوست. بنام خداوندی که حلقه های محبت را به گردن انسانها آویخت تا یکدیگر را دوست داشته بدارند .از پنجره کوچک قلبم با تو حرف میزنم .وشب با قایق غمهایم در رودخانه اشکهایم برای یافتن تو تا انتهای افق پارو میزنم و چشمان خسته تو را که لا به لای درختان به من حرف میزند وقصه امید میگوید با بوسه گرمی آنها را میبندم. در وجود هر چشمه ای و هر بارانی نام تو را می جویم زیرا که نام تو صفا وزلالی را نوید میدهد و کینه و بدیها را از دل می زداید .دل تو چون دریاست وسیع و با وقار.تو چون آسمانی در اوج پاکیزگیها دلم میخواهد زیبا ترین نامها نام تو را به زبان آورمچرا که نام تو عشق است . هنگامی که با دلی پر از قصه و درد .و قلبی نا امید بر روی صفحه خاظرات پر از توهم پا میگذارم و در آن به خاطرات بسیار دور می اندیشم که گذشته هایی که برایم تمامش غم بود و غصه .غم مرا میگیرد و غصه هایم را بایک قطره اشک به بیرون میریزم .
شدم اون مسافری که کوله بار تنهاییشو به دوش کشیده تو یه بیابون برهوت داره قدم میزنه نه آبی دراه واسه خوردن نه سر پناهی که از سرما و گرمای بیابون در امان باشه .میدونی فرق منو مسافر چیه ؟ فرقمون اینه که مسافر به امیدش زندست میره و میره تا یه جاییو پیدا کنه یه سر پناه واسه تن خسته یه جایی واسه گذاشتن کوله بار زندگیش ولی من چی؟ من هیچی ندارم فقط و فقط دارم این کوله بار و میکشم .شدم یه آدمی که به هیچ زندست یادمه دوستی داشتم که میگفت: زندگی هیچ و پوچ است. وقتی بهش میگفتم که این آخر نا امیدی. میگفت:بهت ثابت میکنم. منم میپرسیدم چه طوری؟ میگفت :زندگی یعنی عشق. عشق یعنی تمایلات تمایلات یعنی هوس و هوس یعنی هیچ پس زندگی هیچ و پوچ است. حالا که بهش خوب فکر میکنم میبینم که آره درست میگفت.اصلا ما واسه چی اومدیم ؟ اومدیم که یه سری آدمارو اذیت کنیم قلبشونو بشکنیم اومدیم که آزارشون بدیم از پدر و مادر گرفته تا بقیه .هم اذیت کنیم هم آزار ببینیم.اصلا برای چی بدنیا اومدیم اینجا که همش جز سختی چیزی نداره سمن بهم اینجوری نگاه نکن الان داری پیش خودت فکر میکنی که من ناشکرم ! زندگی به این خوبی دارم پدر و مادر به این مهربونی دارم دیگه چی کم دارم !!! آره میدونم همشون خوبن ولی به خدا نمیتونم دیگه ادامه بدم حس میکنم دیگه کم آوردم واقعا هم کم آوردم.
نمدانم پس از مرگم چه خواهد شدنم خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواخد ساخت؟ ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش که او پیوسته دم گلویش را در گلویم بفشارد بدین سان بشکند در من سکوت مرگبارم را دیگه بسته سمن جونم هر وقت که من میام با یه دنیا دل مردگی میام باهات حرف میزنم و آروم میشم ولی نمودونم اینبار با دفعه های قبل خیلی فرق داره نه تنها احساس آرامش نمیکنم بلکه حس میکنم یه چیزی راه گلومو بسته نمی زاره من نفس بکشم حالا بیخیال دیگه سرتو درد نمیارم خوش باشی و بدرود تا دیداری تازه |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پانزدهم آذر 1385ساعت 22:37 توسط تارا شمیم |
|
| درباره وبلاگ |
سلام..
تارا هستم تارا شمیم. از این که به بنده افتخار دادین و به وبلاگ من سر زدین کمال تشکر را دارم مرسی.. |
| آن چه که گذشت |
|
دردل بازهم سلام گل ایینه شب های تنهایی دل تارا غصه شبانه مرغ افسانه شب سرد زمستون وشکستم ،و دوبدم ،وفتادم روز نو شبی نو حسین که بود |
| همزبانان |
|
محمد سمن بویان(بهونه) این بهترین کادویی که از دوستم نونا گرفتم Armageddon نونا جون شقایق عزیز نانا جان عزیز دنیای بارونی من |