![]() |
![]() |
|
| سمن بویان غبار غم چو بنشیند بنشانند،،،پری رویان قرار از دل چو بستیزند بستانند |
|
امروز هم روزی بود که گذشت یه روزی مثل روزهای دیگه با این تفاوت که من دلتنگتر از روزهای دیگه بودم. چراش رو نمیدونم دلتنگیی که فقط مختص اینجاست هر وقت میام اینجا دلتنگ میشم حس میکنم یه چیزی هست که اینجا آدمو غمگین میکنه اینجا آدما تنها هستند دست کم من یکی که هستم یه روز به یه دوستی گفتم خیلی تنهام خیلی غمگینم بهم خندید گفت: تو تنهایی تو غم امکان نداره دوباره امروز از یکی دیگه اینو شنیدم چرا ما فکر میکنم اونی که شاد اونی که اطراف شاد میکنه هیچ غصه ای نداره هر کسی که منو کامل میشناسه باور نمیکنه که من واقعا تنهام اگر خودمم به زبون بیارم میگن دروغ میگی تارا و تنهایی این امکان نداره ولی اینطوری نیست سمن جان تو که خوب میدونی وقتی با خودم هستم وقتی با تو هستم یکی دیگه ام تو اشکامو دیدی شکسته شدنامو دیدی دیدی که چطوری خورد شدمو تو خودم ریختم ولی باز هم خندیدم روزهای سختمو دیدی روزهای خوبمم دیدی دیروز یکی میگفت تارا چا یه همدم یا یه مونسی پیدا نمیکنی تا از این اوضاعی که هستی در بیایی؟ خندیدم. تعجب کرد گفت چرا میخندی ؟کجای حرفم خنده داشت؟ تارا با تنهایی عجین شده تارا اگه تو جمع هم باشه باز هم تنهاست |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 15:36 توسط تارا شمیم |
|
|
گوش کن ببین این صدا چیه؟ میگه من اگه کسی رو داشتم دیگه در بدر نبودم........ چرا همه آدمها بدنبال یه همدم و کسی هستن که بتونن لحظاتشونو با اون تقسیم کنند واقعا چرا ؟ ازتون میخوام که به این سئوالم جواب بدین چرا آدمها به دنبال یه همدم و یکی هستن تا بهترین و سخت ترین لحظاتشونو با اون تقسیم کنند؟ متشکرم !! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 0:56 توسط تارا شمیم |
|
|
سلام سمن جان دیدی که باز بر گشتم دیدی که دلم نیومد ازتون دل بکنم و برم .خیلی با خودم جنگیدم خیلی با خودم جدل کردم که دیگه این بلاگو و این دنیای مجازی رو برای همیشه به دست فراموشی بسپارم نبینیمت دلمون برات یه ذره میشه پس ما چه کنیم؟ و دیدم کلی برام پیغام گذاشتن همین جا از همشون ممنونم ولی سمن جان دنیا تا بوده همین بوده باید دیدو ندید باید شنیدو نشنید و باید زندگی کرد .اونقدر آدمها تو زندگی ما وارد میشن که اگه بخواهیم تمام اون ها رو به خاطر بسپاریم دیگه جایی واسه عزیزترینامون باقی نمیمونه درسته که دوستان لطف کردند و بیادم بودند ولی اگر روزی از یادشون برم بهشون خورده نمیگیرم میدونی این خاصیت دنیای مجازی تا وقتی هستی ,هستی ولی همین که ازشون دور شدی و روزی برگشتی دیگه مثل سابق نیستی ولی خوب با همه این تفاسیرباز گشتم تا در دیار دوستان باز هم همزبانی کنم دیداری تازه کرده باشیم هشت کتاب سهراب رو باز میکنم و نا خودآگاه شعر سفر سهراب پیش رویم باز شد و من این را به فال نیک میگیرم .سهراب میفرمایند: سفر پس از لحظه های دراز بر درخت خاکستری پنجره ام ونسیم سبزی تار و پودخفته مرا لرزاند و هنوز من ریشه هایتنم را در شن های رویاها فرو نبرده بودم که براه افتاده بودم پس از لحظه های دراز سایه دستی روی وجودم افتاد و لرزش انگشتانش بیدارم کرد وهنوز من پرتو تنهای خودم را در ورطه تاریک درونم نیفکنده بودم که براه افتادم پس از لحظه های دراز پرتو گرمی در مرداب یخ زده ساعت افتاد ولنگری آمدو رفتنش رادر روحم ریخت وهنوز من در مرداب فراموشی نلغزیده بودم که براه افتاده بودم پس از لحظه های دراز یک لحظه گذشت: برگی از درخت خاکستری پنجره ام فرو افتاد دستی سایه اش را از وجودم بر چید ولنگری در مرداب ساعت یخ بست. و هنوز من چشمانم را نگشوده بودم که در خوابی دیگر لغزیدم تا دیداری دوباره بدرود. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 21:59 توسط تارا شمیم |
|
| درباره وبلاگ |
سلام..
تارا هستم تارا شمیم. از این که به بنده افتخار دادین و به وبلاگ من سر زدین کمال تشکر را دارم مرسی.. |
| آن چه که گذشت |
|
دردل بازهم سلام گل ایینه شب های تنهایی دل تارا غصه شبانه مرغ افسانه شب سرد زمستون وشکستم ،و دوبدم ،وفتادم روز نو شبی نو حسین که بود |
| همزبانان |
|
محمد سمن بویان(بهونه) این بهترین کادویی که از دوستم نونا گرفتم Armageddon نونا جون شقایق عزیز نانا جان عزیز دنیای بارونی من |