![]() |
![]() |
|
| سمن بویان غبار غم چو بنشیند بنشانند،،،پری رویان قرار از دل چو بستیزند بستانند |
|
دیشب در آیینه خواب دیدم که روحم به پرواز درآمد ه آرام و سبک به هر جایی که دوست داشتم پرواز میکردم وقتی بر گشتم دیدم جسم بی جانم را در گوری سرد مدفون کردن خوشحال بودم و می خندیدم زیرا که دیگه تمام اون دردها به پایان رسیده بود خوشحال بودم که دیگه توی اون دنیای پر از غم و درد نیستم ولی افسوس که او فقط یک رویا بود. افسوس... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت 12:2 توسط تارا شمیم |
|
|
میخوام بنویسم ولی نمیدونم چی خیلی فکر کردم ولی هیچی به ذهنم نمیاد ذهنم پر از هر چه هست ولی بازم هیچی به ذهنم نمیرسه واسه نوشتن عاشقم ولی شوقی برای زیستن ندارم خسته ام خسته و اجبار به زیستن و ای کاش زود به سر آید این اجبار |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت 16:49 توسط تارا شمیم |
|
| درباره وبلاگ |
سلام..
تارا هستم تارا شمیم. از این که به بنده افتخار دادین و به وبلاگ من سر زدین کمال تشکر را دارم مرسی.. |
| آن چه که گذشت |
|
دردل بازهم سلام گل ایینه شب های تنهایی دل تارا غصه شبانه مرغ افسانه شب سرد زمستون وشکستم ،و دوبدم ،وفتادم روز نو شبی نو حسین که بود |
| همزبانان |
|
محمد سمن بویان(بهونه) این بهترین کادویی که از دوستم نونا گرفتم Armageddon نونا جون شقایق عزیز نانا جان عزیز دنیای بارونی من |